|
بار هرچه سنگین تر باشد، زندگی ما به زمین نزدیک تر، واقعی تر و حقیقی تر است...
|
در آن هنگام که زیستن کفاره ی گناهان پدرت باشد
و زندگی، پیچش جان فرسای احتضار
وه! چه شیرین است مرگ!!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: به مردمان چه بگویم چو بپرسند..... قصه ی این زخم دیرپای پر از درد؟
لابد باید که هیچ گویم ور نه...........هرگز دگر به عشق تن ندهد مرد احمد شاملو
زن نگاهی به پسر کوچک ۵ ساله اش انداخت و تمامی گناهان مردی که ۵ سال پیش با او خوابیده بود از یادش رفت.
روبرویم نشسته ای. و از خاطرات مسافرت خارجت برایم تعریف می کنی. اینکه این یک هفته ای که من شهر بدون تو را تحمل کرده ام تو چه کارها کرده ای برایم می گویی. از اینکه چطور فروشنده ها برایت خودشیرینی می کردند. از کنار دریا رفتنت برایم حرف می زنی و من فقط به چشمانت خیره می شوم. نمی دانم چطور به تو بگویم که چقدر به آن کسانی که این یک هفته تو را دیده اند و من ندیده امت حسودی می کنم. راستش را بخواهی حتی به پدر و مادر و برادرت هم حسودی می کنم که تو را بیشتر از من می بینند.
چقدر زیبا شده ای امروز. می گویند رنگ زرد fashion امساله. من که نمی دانم این چیزها را. اما فکر می کنم زرد fashion شده چون تو آن را انتخاب کرده ای.
به سیم و زر بیارایند مردم روی زیبا را.... تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی
روسری زردت، سایه ی طلایی که به چشمانت زده ای.... چقدر حس بوسیدن را در من تحریک می کند. تو از خاطرات می گویی و من به خلسه ی زیبای با تو بودن فرو رفته ام....
پ.ن ۲: کامنت ماهک عزیز مرا یاد شعری از حمید مصدق محبوبم انداخت:
کاش آن آینه ای بودم من
که به هر صبح تو را می دیدم
می کشیدم همه اندام تو را در آغوش
سرو اندام تو با آن همه پیچ، آن همه تاب
آنگه از باغ تنت می چیدم،
گل صد بوسه ی ناب
پشت چراغ قرمز ترمز می کنم که تو ناگهان با سرعت از پشت می زنی به اتومبیل من. زنم می گوید:" تو رو خدا دس به یقه نشو ها!" و من عصبانی از ماشین پیاده می شوم و سمت ماشین تو می آیم.
شیشه را پایین می دهی و با همان لحن معصومانه ی آن موقع ها می گویی:" تو رو خدا ببخشید آقا، حواسم اصلا نبود." و ناگهان چشم هایمان در هم قفل می شوند. باور نمی کنم که تو باشی. مرا با اسم کوچک صدا می کنی و من ناگهان دوباره جوان می شوم. ۲۱ ساله می شوم. دوباره عاشقت می شوم. به لبهایت خیره می شوم. هنوز هم می توانند به گناهم بیالایند. طعمشان را به یاد می آورم. سرمست میشوم از به یاد آوردنش.
دوباره صدایم می کنی:" آقای...." و من ناگهان از رویایم بیرون کشیده می شوم. بی آنکه چیزی بگویم بر میگردم به ماشین خودم و می نشینم پشت فرمان. زنم می گوید:"چرا هیچی بهش نگفتی؟ زنه مواد زده بود؟" چیزی نمی گویم. پایم را روی پدال گاز می گذارم و تا ته فشار می دهم. زنم داد می زند:" چیکار می کنی؟ دیوونه شدی؟"
تو را از آینه می بینم که سرت را روی فرمان گذاشته ای. شانه هایت می لرزند. گریه می کنی. از تو دور می شویم و تو آرام آرام کوچکتر و کوچکتر می شوی. و در آخر چیزی جز یک نقطه ی سیاه دور پشت سرم باقی نمی ماند!!!
پ.ن: این پی نوشت را بعد از اینکه بعضی دوستان نظرشان را برایم درباره ی این مطلب نوشتند می نویسم... از اینکه هیچ کس به استعاره ای که در اصطلاح نقطه ی سیاه به کار رفته توجه نکرده بسیار متعجبم. میشه لطفا بیشتر بهش فکر کنید؟